مولانا محمد بن احمد بيغمى
36
داراب نامه ( فارسى )
فيروز شاه آوردند ، مطالعه كرد ، به نوشته بود : كه ترا به اين وكالت باز داشته است ؟ اگر قاهر شاه را قابليت سمن رخ مىبود مىدادم ، و اگر آرزوى جنگ داريد فردا على الصباح بيرون مىآيم تا جنگ كنم . فيروز شاه گفت كه كارسازى كنيد ، كه هم فردا اين كار را تمام كنيم . ما را نيز خيلى كار در پيش است . آن شب هر دو سپاه صبر كردند ، در اول روز در قلعه گشودند . ملك خالد با سپاه انبوه از قلعه بيرون آمد و برابر سپاه قاهر شاه صف آراستند . اول كسى كه عزم ميدان كرد ملك خالد بود ، غرق پولاد شده و بر ستورى چون كوه پارهسوار در ميدان درآمد . طريد كرد و جولان نمود و نعره زد كه : كجاست آنكس كه بر من مكتوب نبشته بود و آرزوى جنگ من دارد ؟ بگوييد كه در ميدان من درآيد تا باهم بكوشيم . فيروز شاه چون اين سخن بشنيد آهنگ ميدان كرد . چون در مقابل ملك خالد آمد ، نعره بر ملك خالد زد و گفت : اينك منم آنك طلب كردى ! بگرد تا بگرديم ! ملك خالد چون در سلاح و مركب شاهزاده نگاه كرد ، دانست كه آن ساز نه وضع تاجرانست ، كه شاهزادگان را بيشتر مىماند . بر شاهزاده حمله كرد . شاهزاده فيروز آن حمله از دست ملك بگرفت چنان كه آسيبى به دو نرسيد . ملك خالد ميخواست كه بباد مركب در گذرد . شاهزاده سر چنگ مردى دراز كرد و بند كمر او بگرفت و مردانه از صدر زينش در ربود و عنان مركب بر گردانيد و رو بسپاه خود آورد . قاهر شاه و قادر شاه استقبال كردند و ملك خالد را بستادند و بر بستند . سپاه ملك خالد چون چنان ديدند ، جمله در قلعه گريختند و در قلعه بر بستند . فيروز شاه فرود آمد و در خيمه رفت . جمله بر شاهزاده آفرين كردند . شاهزاده گفت : ملك خالد را بياوريد . بياوردند . ملك خالد را درآوردند . ملك خالد خدمت كرد . چون شاهزاده را بديد از آن سر و شكل فيروز شاه متحيّر شد . شاهزاده گفت كه فرمان من نبردى ، اكنون خود را چون مىبينى و جزاى تو چيست ؟ ملك خالد گفت كه بد كردم و از كردهء خود توبه كردم . دختر بدهم و آنچه در قلعه از پدرش مانده است بسپارم . از جرم من در گذريد .